تبليغاتX
شقایق سرخ
 
 

 

هیچ شاید برای همیشه


 


 

|+| نوشته شده توسط مهرشاد و شقایق در پنجشنبه 30 آذر1385 و ساعت 18:43  
 تو بگو



تو بگو، تو بگو با دلتنگي هايم چه کنم ؟
با رويا هايم چه کنم ؟با آرزوهايم چه کنم
؟وقتي که دستان پر مهرت را در کنار خود
احساس نمي کنم، وقتي صداي مهربانت نيست
،وقتي خانه ي آرزوهايم خالي از عطر توست
،تو بگو با اين خانه چه کنم؟ تو بگو با
دلتنگي هايم چه کنم ؟آه که چقدر دلتنگم،
دلتنگ بودنت و دلتنگ صداقت دستهايت
،بودنم براي توست ،براي چشمهاي زيبا
ومعصومت، براي دستان پر مهرت، براي
لبانت که به جز سرود عشق نداي ديگري سر
نمي دهد ،براي قلب مهر بانت که حتي ريزش
گلبرگي آن را جريحه دار مي کند.

|+| نوشته شده توسط مهرشاد و شقایق در پنجشنبه 18 آبان1385 و ساعت 20:55  
 کجایی ؟!


روزي بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟ گفتي اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره ... گفتم يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ... گفتي به چَشم ... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ... و تو هم اون دور دورا يي

|+| نوشته شده توسط مهرشاد و شقایق در چهارشنبه 10 آبان1385 و ساعت 8:57  
 عشق

عشق،عشق می آفریند

    عشق،زندگی می بخشد

        زندگی،رنج به همراه دارد

              رنج دلشوره می آفریند

                      دلشوره جرأت می بخشد

                      جرأت اعتماد به همراه دارد

                  اعتماد امید می آفریند

            امید زندگی می آفریند

      زندگی عشق می آفریند

 عشق،عشق می آفریند

|+| نوشته شده توسط مهرشاد و شقایق در دوشنبه 24 مهر1385 و ساعت 18:24  
 کجایی ...



به شعرهايم چه بگويم...آن زمان که تو نيستي که با صاعقه چشمانت واژه هاي شعر مرا به آتش بکشي...چه بگويم؟آن زمان که من ديگر واژه اي نمي يابم تا احساسم را به زنجير بکشانم و تو نمي آيي...بگويم که تو اين بار بي بهانه مرا ترک کرده اي؟؟؟

اکنون که بدون تو در اين مکان مي گريم ميدانم که چيزي به جز حسرت و آه نصيبم نخواهد شد مي دانم که ديگر آن چشمان رويايي در مسير نگاهم قرار نخواهند گرفت ميدانم که ديگر آن چشمان زيبا مرا ديوانه وار نمي نگرند ميدانم که ديگر کسي قلبم را به تپش وا نخواهد داشت ميدانم که ديگر نگاه بي قرار کسي پريشانم نخواهد ساخت...

|+| نوشته شده توسط مهرشاد و شقایق در دوشنبه 10 مهر1385 و ساعت 13:13  
 یادت نره !



يک نصيحت : مواظب خودت باش....!
يک خواهش : اصلا عوض نشو....!
يک آرزو : فراموشم نکن....!
يک دروغ : دوستت ندارم....!
يک حقيقت : دلم برات تنگ شده....!
و يک رويا : تورو داشتن...!

|+| نوشته شده توسط مهرشاد و شقایق در سه شنبه 28 شهریور1385 و ساعت 20:19  
 دوست



زندگي گرمي دل هاي به هم پيوسته است ؛

تا در آن دوست نباشد , درها همه بسته است.

|+| نوشته شده توسط مهرشاد و شقایق در شنبه 4 شهریور1385 و ساعت 20:22  
 


يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشق اون بود . دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوستش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو . پسر با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت : مراقب چشماي من باش !

|+| نوشته شده توسط مهرشاد و شقایق در دوشنبه 30 مرداد1385 و ساعت 20:55  
 




سحرگاهيست و من با قلبي آکنده از درد
و غروري که براي عشق تو شکسته
اين چنين خودم را تفسير مي کنم
من از چشمان شبنم زده مهتاب آمده ام
از کنار جوانه هاي عشق
وطنين قلب شکسته ام و چشمان باران خورده ام، آمده ام
تا دوباره در آغوشت بگيرم
و برايت از تنهايي شبهاي غربت بگويم
از احساس باران هنگام لمس زمين
از آرامش موجهاي دريا
واين را مي گويم
من بي تو مثل شاخه اي خشک مي مانم
به تک درختي بي بار در کوير تشنه بي تو به ترانه اي مي مانم
که بر لب هيچ کس نمي نشيند
پس مرا پذيرا باش اي هستي من

|+| نوشته شده توسط مهرشاد و شقایق در جمعه 20 مرداد1385 و ساعت 16:54  
 ستاره

شبي كه شيشه هاي آسمان شكسته بود

ستاره اي ميان خاك ره نشسته بود

 به چهره ي ملول ماه چشم دوختم

چقدر رنگ او پريده بود و خسته بود

به راحتي نمي شد از ستاره ها گذشت

طناب سخت كهكشان ز هم گسسته بود

 قفس به حال خود ميله ميله مي گريست

كه محبس كبوتران رسته رسته بود

 در آن شبانه تا مگر گشايشي شود

به هر دري زدم به هر دري كه بسته بود

 ولي جواب من به جز صداي من نبود

طنين اين صدا چه سايه نا خجسته بود

 براي ديدن خودم سري به دل زدم

آه آنجاهم آيينه شكسته بود...

|+| نوشته شده توسط مهرشاد و شقایق در پنجشنبه 25 خرداد1385 و ساعت 7:41  
 ما


کسي سرزده مي‌آيد. در دلت جايي برايش خالي مي ‌کني . و همه مي ‌رنجند از اينکه جايشان تنگ شده. بعضي حتي رهايت مي‌کنند و مي‌روند
 کسي سرزده مي‌آيد. صفاي مجلس‌ات مي‌شود و قبله نگاهت. چشم هايش آئينه آينده، و حرف‌هايش مرهم زخم‌هاي کهنه
کسي سرزده مي‌آيد. از قصه آمدن مي‌ گويد، و از افسانه ماندن
کسي سرزده مي‌آيد و تو خورشيد را پشت ابرهاي تيره پنهان مي‌کني و چشم هاي آسمان را مي‌ بندي، تا در اين خلوت عاشقانه، دور از همه ديدگان، ما شدن را تجربه کني.

|+| نوشته شده توسط مهرشاد و شقایق در چهارشنبه 10 خرداد1385 و ساعت 13:2  
 دوستت دارم


 اگردبير تاريخ بودم سر گذشت عاشقان پيشين را برايت باز گو مي کردم
 اگر دبيرجغرافي بودم مرز بين دلم و دلت را از بين مي بردم
 اگر دبير شيمي بودم عشقم و عشقت را مخلوط ميکردم
اگر دبير املا بودم يک نامه عاشقانه برايت مي نوشتم
 اگر دبير زبان بودم با تمام وجودم ميگفتم :

|+| نوشته شده توسط مهرشاد و شقایق در جمعه 15 اردیبهشت1385 و ساعت 20:13  
 می دونین ؟!


مي دونين چرا آب هميشه به اون چيزي که ميخواد ميرسه ؟
1-دقيقا ميدونه چي ميخواد. (پايين رفتن)
۲- اگه به يه سنگ برسه اول سعي ميکنه دورش بزنه، بعد اگه نتونست سوراخش ميکنه
۳- اگه به يه چاله رسيد، آروم صبر ميکنه تا پرشه بعد رد شه

بيايد ما هم در برابر مشکلاتمون مثل آب باشيم و مثل آب با مشکلات برخورد کنيم

|+| نوشته شده توسط مهرشاد و شقایق در سه شنبه 5 اردیبهشت1385 و ساعت 12:58  
 اگر ...



اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است .
اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است.
اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است.

 

|+| نوشته شده توسط مهرشاد و شقایق در چهارشنبه 30 فروردین1385 و ساعت 17:0  
 خیلی سخته



خيلي سخته که بغض داشته باشي اما نخواي کسي بفهمه
 خيلي سخته که عزيز ترين کست ازت بخواد فراموشش کني
 خيلي سخته که سالگرد آشنايي با غمت رو بدون حضور خودش جشن بگيري
خيلي سخته که روز تولدت همه بهت تبريک بگن جز اوني که فکر ميکني بخاطرش زنده اي
 خيلي سخته غرورت رو به خاطر يک نفر بشکني بعد بفهمي دوستت نداره
خيلي سخته که همه چيزت رو بخاطر يک نفر از دست بدي اما اون بگه نه !

|+| نوشته شده توسط مهرشاد و شقایق در یکشنبه 20 فروردین1385 و ساعت 12:52  

بالا

بالا