
من در اين گوشه ويرانه
به تنهايي خود مي نگرم
و به آبادي تو به زيبايي چشمان سحر خيزت
من به تو مي بالم
که چنين اوج مي گيري با وجود همه بي بالي ها
پس مرا ياد کن
که ديري است از خاطرهاي رفته ام
مرا به سوي خود بخوان
بگذار سخن بگويم
که روزگاريست مهر خاموشي بر لب زده ام
محتاج آرامشم
بال پروازم شکسته
و در هياهوي مردمان گم گشته ام
و اگر به سويم آيي و باورم کني
دوباره بال مي گشايم
وتا ابديت همراه تو پرواز را تجربه خواهم کرد
دريابم اي همراه خياليم !
|
+|
نوشته شده توسط مهرشاد و شقایق در دوشنبه 10 بهمن1384 و ساعت 20:49