تبليغاتX
شقایق سرخ
 


يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشق اون بود . دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوستش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو . پسر با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت : مراقب چشماي من باش !

|+| نوشته شده توسط مهرشاد و شقایق در دوشنبه 30 مرداد1385 و ساعت 20:55  
 




سحرگاهيست و من با قلبي آکنده از درد
و غروري که براي عشق تو شکسته
اين چنين خودم را تفسير مي کنم
من از چشمان شبنم زده مهتاب آمده ام
از کنار جوانه هاي عشق
وطنين قلب شکسته ام و چشمان باران خورده ام، آمده ام
تا دوباره در آغوشت بگيرم
و برايت از تنهايي شبهاي غربت بگويم
از احساس باران هنگام لمس زمين
از آرامش موجهاي دريا
واين را مي گويم
من بي تو مثل شاخه اي خشک مي مانم
به تک درختي بي بار در کوير تشنه بي تو به ترانه اي مي مانم
که بر لب هيچ کس نمي نشيند
پس مرا پذيرا باش اي هستي من

|+| نوشته شده توسط مهرشاد و شقایق در جمعه 20 مرداد1385 و ساعت 16:54  

بالا

بالا