تبليغاتX
شقایق سرخ
 تو بگو



تو بگو، تو بگو با دلتنگي هايم چه کنم ؟
با رويا هايم چه کنم ؟با آرزوهايم چه کنم
؟وقتي که دستان پر مهرت را در کنار خود
احساس نمي کنم، وقتي صداي مهربانت نيست
،وقتي خانه ي آرزوهايم خالي از عطر توست
،تو بگو با اين خانه چه کنم؟ تو بگو با
دلتنگي هايم چه کنم ؟آه که چقدر دلتنگم،
دلتنگ بودنت و دلتنگ صداقت دستهايت
،بودنم براي توست ،براي چشمهاي زيبا
ومعصومت، براي دستان پر مهرت، براي
لبانت که به جز سرود عشق نداي ديگري سر
نمي دهد ،براي قلب مهر بانت که حتي ريزش
گلبرگي آن را جريحه دار مي کند.

|+| نوشته شده توسط مهرشاد و شقایق در پنجشنبه 18 آبان1385 و ساعت 20:55  
 کجایی ؟!


روزي بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟ گفتي اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره ... گفتم يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ... گفتي به چَشم ... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ... و تو هم اون دور دورا يي

|+| نوشته شده توسط مهرشاد و شقایق در چهارشنبه 10 آبان1385 و ساعت 8:57  

بالا

بالا